تبليغاتX
مهرداد عارفانی

مهرداد عارفانی

تست مطلب

تست مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 3 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

از این شاخه به آن شاخه ــ شعرهای تبعیدی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 5 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

رادیو

 

      از یاد نمی بری  از رو نمی روی

      بدون برق    باطری

      روی تاقچه

      کسانی که دروغ های تو را تاب آوردند

      یا از سرطان مردند   یا در جنگ

     آنها که اعدام - بماند        زلزله سر جای خودش

     گاهی ترانه یا سرود

     گاهی آژیر حمله

 

     کنار تلفن خواب می رفتی

     من کارد بر سایه روی دیوار می کشیدم

     از تونل های پنجره خیره خیره چشمها برق می زد و

     کوچه کوچک بود و بی خبر

     که باورت کردم

     من ساده

     خوش باور

     برای عذر خواهی   دیر   خیلی دیر

     که از یاد برده ام

     برای همین هر روز کشته می شوم یا زیر چرخ های این  کامیون

     یا روی ریل خوابم می برد

 

     یادت هست

     سربازانی که از ریل سر خوردند و رفتند و نیامدند

     روی  سنگ دانه ها علف شدند؟

 

     همین هفته ی پیش   باد

     تکه ای از پیراهنم را برد با کبریت ...........      

     همه چیز روشن است غیر از تو

     با تو هستم

     یادت هست؟

  

.........................................................................................................................................

عاطفه صرفه جو

همیشه سروده هایی که وجه بارز آن ضدجنگ باشد را دوست دارم. اثر خوبی از شما خواندم دوست عزیز که داغمان را تازه کردی تا یادمان نرود که ما بسیارانیم !

حسین ناژفر

آقای عرفانی عزیز سلام
ممنون از دعوت برای خوانش سروده ی خوبتان ، سروده ای که مرا که سرباز زمان جنگ هستم بار دیگر تکان داد ، هنوز مسیل اطراف فکه بوی یارانم را می دهد ، یارانی که تکه های خشکیده ی اجساد مطهرشان هنوز در گل و لای و لابلای خیزارن خشکیده ی آن خفته اند ، این حادثه گواه نفرین زمین بر پدیده ای تلخ یعنی جنگ است.
مهرداد عزیز شاعر نیستم ، اما سروده ی شما به دل می نشیند و گویای حقایقی است که باید آن ها را نوشت و سرود .
مخلص شما حسین ناژفر

غزال مرادی

سروده ای که از شما خواندم سروده ای بود که در عین صراحت بیان شده بود وشعرهرچه به سط های پایانی می رسید بیشر خود رانشان می داد وپایان بندی آن هم خوب بود
همیشه شاعر ودر پناه خدا

حمید تقی آبادی

آقای عارفانی عزیز
بدون تعارف بگویم در سخت گیری این روزها چه کار خوبی ارائه دادید. به نظر من شروع کارتان عالی بود...
کسانی که دروغ های تو را تاب آوردند

یا از سرطان مردند یا در جنگ

ابوالفضل حسنی

بی شک یکی از قشنگ تر ین کار هایی است که این سالها از تو شنیدم

آن که دهان باز کرده و هی دارد صمیمیت به خرج می دهد و صراحت به رخ می کشد می خواهد ایز گم کند بخدا این رادیو خودش است و هی دارد بار ناخوداگا هی خودش را به گردن این سوژه ی بیچاره می اندازد دیواری کوتاه تر از این اهن پاره پیدا نکرده انگار؛ بگیرد راوی این متن را دستگیر کنید بخدا خودش است دارد فرافکنی می کند دست میازد گاه بیگاه این خاموشی را به حرف و دروغ و جنگ و دعوا و اژیر وا می دارد تا بگوید من یکی مبرایم , با این که می میرد یاخوابش می بردو روی ریل و زیر چرخهای کامیون و روی سنگ دانه ها علف می شود و پیراهنش را باد می برد با کبریت و خاموش می شود خودش، باز هم از رو نمی رود و نا روای خاموشی را به دیگری می زند............................................................................................
ادبیات زمانی که از مرز سیاه و سفید ها می گذرد و به جان ادمی چنگ می زند و می کاود تحقق می یابد و روی پای خودش می ایستد و در همین جاست که کارکرد انسان شناسانه و روانکاوانه ی خودش را اثبات می کند و به رخ می کشد

حسن سهولی

درود
شروع جالب بود وناگهانی مثل روزهای "جنگ" حالت حماسی داشت ودرعین حماسه سر به فضای عشق می داد تا داد مسایل دردناک را با خاطره ی شاد
هر چند از یاد رفته بستاند .درپس این تقلا نگاهی انسان شناسانه برمدار زبان با تکرار "یادت هست" یادآور تعهد هر انسان درگذر تاریخ بود

کوروش همه خا نی

یادت هست
سربازانی که از ریل سر خوردند و رفتند و نیامدند
روی سنگ دانه ها علف شدند؟

برای شعر قوی غیر از سکوت چه باید کرد ؟تمام خبر ها از زبان رادیو در می آید و همه چیز را روشن می کند بجز آن عشق که در پیرامون شاعر پرسه می زند و مخاطبی را در نظر دارد که به یاد او قلم فرسایی می کند .کشش در شعر آدم را بالا و پایین می برد و با ساختاری خوش ضربه ای جانانه به کلیت اثر بخش ِ متن می زند که تا مدت ها زمزمه می شود تا در کارنامه ی درخشان مهرداد ثبت شود .مناسبات مرگ و زندگی در چرخه ای زیبا نمودی درخشان از خود به جای گذاشته !دست مریزاد .با احترام

 رجب بذرافشان

سلام
اتفاقاتی که برای ثبت لحظات دور / نزدیک نیاز به توضیح و یادآوری دارد تا تمام وجه یا وجوهش نشان داده شود. دور از این نظر که اشارت به حادث شدن حادثه دارد. ((یادت هست / سربازانی که از ریل سر خوردند و رفتند و نیامدند...)) نزدیک به این دلیل که گاه آنقدر اتفاق ملموس است که انگار در لحظه ی وقوع حاضریم. ((کنار تلفن خواب می رفتی / من کارد بر سایه روی دیوار می کشیدم...)) و این بده بستان میان من و تو انگار هستیتی آغازین دارد (یعنی حتا قبل از شروع شعر وجود داشت.) و اثرات بنیادینش تا انتهای متن احساس می شود. ضمن این که استفهام موجود در پایان بندی به نوعی تردید را پیش می کشید.
همه چیز روشن است غیر از تو
با تو هستم
یادت هست؟

عه تا

سلام

انگشت اتهام همراه برشمردن جرم به سوی رادیو با لحنی که به دفاع از موکل یک وکیل میماند.
سطر دوم اقامه ی یک ادعاست که اگر ثابت شود نیازی به ورود هیچ اتهامی دیگر نیست . بعبارت دیگر رادیویی که بی توقع برق و باطری همچنان در حال پخش است به یقین از منبع دیگری تغذیه شده و خرج و باج گذران اموراتش را از طرف حساب خاصی دریافت می کند. همین کافیست تا اتهام پیشبرد مقصود آمر بر عامل (رادیو) اثبات شود
چنین بیانی بدون الودگی به ابتذال صراحت سیاسی و بدون خروج از خط شاعرانه حرفی هم اگر دارد می زند و مخاطب را بی که از شعریت اثر دلزده کند در مقابل سئوال قرار می دهد
سطور چهارم و پنجم نیز مشابه ( با خرج وضوح بیشتر) همین رفتار زبانی در حال افاده ی معنا هستند. اما اعدام و زلزله (عللی که باعث مرگ اند اما از لیست اتهام شعر فقط بخاطر کثرت ادله بصورت ضمنی خارج می شوند)
زبان از لفاف استعار و ایهام خارج و به طرح مستقیم لایحه ی دفاع می پردازد به امیدی که فرصت تاویل باز سازی وجوه دیگری را برای مخاطب ممکن کند.
من کارد بر...
سطری از جنس دیگر(جنسی متفاوت با زبان و لحن مابقی کار)
و برق چشمهای خیره بر تونل های پنجره : بازدید بیرون برای مشاهده ی عینی اخبار اعلام شده که بعلت کوچک بودن حوزه ی نشر وجهالت محض شنوندگان باور می شدند.
شنونده ی قبلی صداهای کانالیزه اکنون به عذر خواهی پولیتیک امیز سایه های گرداننده هم وقعی نمی گذارد چون فراموش کرده است . همین فراموشی رودست خوردن ها اکنون مسبب مرگ از نوع دیگر است....
و علفی که از تجزیه ی اجساد سربازان بر نگشته رویید!!...
ایکاش زبان شعر علاوه بر فاصله ای که در حوزه ی معنا از نثر دارد در سازه نیز منثور نبود
با احترام

خودنویس

همه چیز روشن است غیر از تو...
اگر کلاهی داشتم به احترام این شعر از سر برمیداشتم .

مهدی حسین زاده

سلام عزیز

نکته ی مهمی که در این کار ، شعر را توانسته به اجرای موفقی برساند نزدیکی شاعر با فضای ترسیم شده در متن است و مهمتر آنکه فرم "دیالوگ " کار که بین راوی متن با رادیو برقرار می شود و تا پایان شعر ادامه می یابد لا یه ی روایی درونی کار را از انسجام فرمیک نمی اندازد و تلاش می کند تا با کمترین دخالت در اثر ، ساحت ساختاری شعر را حفظ کند که در این میان به فلاش بک های کوتاه و ایماز های تاثیر گذار در متن می توان اشاره کرد و زبانی که با بیشترین همسایگی با مولف و متن ، طنین دلنشینی از زمزمه ی یک انسان در اتاق خلوت خود با رادیویی (حالا)
خاموش به خوانندگان این شعر هدیه می کند:

لحظه هایی که در آن زندگی می شود کرد ................

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 5 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

........

 

     من کم می آورم    آن ها زیاد

     دیگر به این اتاق نمی آیم   و   این خانه دیگربه من نمی آید

     فارسی بریز   در تابستانی که چهل درجه زیر صفر

     تا پرده با میز رفیق شود

     دختر باشد پرده

     پسر پنجره

     هیز هیز    دوشیزه  است  این خیابان

     قاطی پاطی توی هم      النگو تکان نده چراغ سبز

     کبود و کتک خورده

     فراری   پناهنده    

     قرمز می شوم پشت تو

     رقصم گرفته بود

     بازی بازی  تاب  آوردم

     آن وسط

     کنار دست ودود      من چکش هستم        تو انبر دست  

     بروکسل برفی و وحشی    بدون امامزاده

     نیمی از من افتاده بر اسفالت

     نیم دیگر من  قد می کشد مثل جرثقیل

 

..........................................................................................................................................

 

ابوالفضل حسنی

بي شك مهرداد عارفاني در بين برو بچه هاي كه آن ور دارند كار مي كنند از همه ايده مند تر است اگر به متون يك به يك همه ي اين ها بنگريم بي گمان به اين باور خواهيم رسيد كه كار مهرداد از تر و تازگي ويژه اي بر خوردار است به هم دوزي دو فضاي داخلي (ايرانی) و خارجی(محل زندگی فعلي مولف) و تلفيق و بهم آوردن اين دو، ايده و دغدغه ايست كه شاعر در صدد است تا با عطف به آن چشم انداز حرفه ای خودش را ترسيم نمايد اساسن من معتقدم تا نشود از توليدات يك مولف فهميد كه او آدم ايده منديست يا به اصطلاح مي داند كه دارد چكار مي كند و پرسه اي كه براي خودش تدوين كرده است چيست نمي توان به او ايمان اورد و باورش كرد البته اگر بخواهم كنجكاوانه به اين موضو ع بپردازم رد اين فرايند را مي توانم از اولين متن هایی كه مولف در غربت نوشته رصد كنم مثلن اگر شما شعر بلند سارايو را از نظر بگذرانيد مي بينيد كه از يك سمت با ذهنيات و فرآورده هاي ذهني و زيست شده در ايران در گير است و از سمت ديگر دارد عينيات لمس شده در آن ور را وارد عرصه ي متن مي كند و اين به دليل هزينه كردن "زيست تجربه شده" در اثر است، من يادم مي آيد كه خود مهرداد آن سالها كه در "شهسوار" بود همواره به آن تا كيد داشت و در اين راستا نيز فروغ را مثال مي زد در هر صورت تا اينجا كه من دارم اين حروف را تايپ مي كنم آن چه كه سر و نگاه مرا به شعر فارسي در آن ور بر مي گرداند تر و تازگي آثار مهرداد عارفاني است كه از او شا عري صاحب ديد و نگاه ارايه مي دهد...

.....................................................................................................................................

مهرداد فلاح

شعر خوبی خواندم سبز بمانی رفیق!
..
..
..
گاهی که رفتن از درون به بیرون ( از من به تو ) بهانه نمی خواهد...
خواندیدنی "ولیعصر استریت" را گذاشته ام تو "هواخوری". گمانم بهترین جاهای تنم را کنده و گذاشته ام توی این سفره که نوش جان کنید

..........................................................................................................................................

آرش اله وردی

سلام.خوب بود. به هم ریختگی خوبی بود.کم آوردن خوبی بود. یک عالمه چیز می یات وسط شعر بعد انگار نه انگار چیزی بوده و خواهد بود و آخرشم این من و این تنهایی سوِژه است که دو نیم می شه در غربت سرد تابستون.

..........................................................................................................................................

کوروش همه خا نی

مهرداد عزیز مثل همیشه اما پیش قراول تر شعری با ساختاری برجسته و ترکیب ها یی بی نظیر و پایان بندی که سر آغاز خوانش دوباره ی شعر است ،اثری ماندگار از خودت به جا نهاده ای ! زمانی ما می توانیم به یک اثر مطلوب چشم بدوزیم که فر آیندی انسانی در آن موج بزند و استخوان بندی شعر طوری باشد که پا از مرزها فراتر نهاده باشد.قدرت این شعر نیرویی ست که در چگالی خیال مبدل به تصویر برانگیختن حادثه ها یی ست که رویت می گردد .انگار هر مخاطبی می تواند خود را در مفر این شعر قرار داده و طعم غربت را در حس آمیزی ژرف آن درک کند .همیشه پاینده ای و توانا در شعر و در نقد، تبریک با عشق و احترام همه خا نی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 1 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

فتیرک

 

 

پشت لب هاش عرق کرده بود , گاهی این پهلو , گاهی آن پهلو می شد . پله های بدون نرده  را با کاشی های نقطه دار یکی یکی  پاورچین بدون دمپایی گذشت , البته دمپایی  در دستش بود , البته  بعدن دمپایی را به پایش کرد. دروازه کهنه بود و زنگ خورده و سبز , مثل در امامزاده سبز , توی آفتاب یه طرفش توی حیاط , یه طرف دهانش  را که کف کرده بود روبروی کوچه گاهی  باز میکرد گاهی نه . کوچه خاکی بود , از اون کوچه خاکی هایی که حالا توی غربت دلت  براش لک می زنه , غنج  می ره , از  اون کوچه خاکی های دم غروب , نم بارون , بوی خاک , از اون کوچه ها بود. لنگه شو نه توی  لندن می بینی نه  بروکسل ,تازه کوچه  بن  بست هم نبود و انتهاش  به خیابانی منتهی  می شد که شانزده سال بعد خیلی ها را خورد , حتی دایی ناصر  را توی همین خیابان گرفتند و بردند .

دروازه روی پاشنه چرخید , آرام , غیژژ , ریخت یک کمی توی حیاط , یک کمی توی کوچه .  انتهای کوچه توی آفتاب می زد توی چشم ,کمی شبیه بخار روی کتری بود و تار بود و گنگ مثل همین عکسهای توی آلبوم که حالا قهوه ای شده  با لکه های زرد روی  پوست ,مثل چشم های کنده شده ی دایی ناصر کنار مامان طاهره و عمه مهین توی حافظیه و امضای پشت عکس :  یادگاری 30 خرداد 1344

هیچ کس توی کوچه نبود , خانمی  با چادر سیاه , از همان خانم هایی که دوباره شانزده سال بعد آمد جلو دستم را گرفت و گفت  ییا بریم ... کارت دارم....گفت کجا؟  حرف نزن........بیا....... نمی دانم........... کوچه تمام شد ,خیایان تمام  شد .

کجا می رفت  نمی دانم , گفتم : خانم شما نان فتیرک دوست دارین ؟   نه  ندارم

خیالش  راحت  شد         خوب  پس من را نمی کشه , آخه مامان طاهره گفته بود بچه دزد وقتی بچه ای را می دزده  فقط غذا بهش نان فتیرک می ده , بعد هم اونو می کشه.

طاقی های شیراز آجری , دالان ها که حالا خیابانی شده در پاریس , میدانی در بروکسل  زیر دمپایی نارنجی  با گل آفتاب گردون..... بریم تو ......  رفتیم ..........

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 1 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

اعدام

 

برای دریافت فایل صوتی شعر اعدام اینجا کلیک کنید

برای دریافت فایل تصویری شعر در یوتیوب اینجا کلیک کنید

 

هوای مه آلود صبح

یا بارانی نم نم بر  شب بو

آفتابی باشد هوا  !

یا مه آلود با رگباری پراکنده

حالا رسیده ام به درخت

حالا درخت                                                       

درخت نه                                       

تیرک چوبی                      

نه                             

دیوار سنگی                    

نه                              

شاید درخت                   

شاید پشت سر دریا

تا بیایند فرصتی باقیست :

کار روزانه

 عاشق شدن         

 گشودن در

عطر نان

 دیدن برف از پنجره

 

دیوار می شود طعم خوب سیب

سد می شود جا نماز مادر بزرگ

راه می بندد بوی خوب انار

بر این صدای عجول سربی که پیش می آید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 2 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

اتاق

 

 

کسی تلفن نمی زنه

ایمیل هم همش تبلیغات

لندن هم که لندن نیست

و این اتاق مثل همه ی اتاق های دیگه

چه فرق می کنه        اینجا باشی      یا توی اوین

یک فلات در بروکسل

یا یک اتاق در خانه ی پدری

داری چه کار میکنی؟

چه فرق می کنه

در زندان کورواسی باشی

یا در کابین هواپیما

اتاق اتاقه دیگه

فقط شکلش فرق می کنه

یخچال هم یه اتاقه مگه نه؟

همین طور صندوق جواهرات  

یا جعبه ی ابزار

یا مایکروفر که ساندویچت را در آن گرم می کنی.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 9 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

بیست وچهار

 

 از منظومه ی بلند سارایوو

 برای دریافت فیل صوتی شعر اینجا کلیک کنید

 

آنجا که می دانی    آسمانش آبی نبود

ساعت هم نمی دانست     که  تاریکی       رنگ را انکار می کند

وگرنه عقربه همان وقت ها به جای بیست وچهار می گفت  دوازده

اصلن آسمان نبود تا آبی باشد

وجرثقیل چقدر قشنگ شده بود

آنجا اتاق بود و آینه نبود

و رخت آویز   و   میز که بر ان آرنج تکیه دهی

اصلن لعنتی شبیه اتاق نبود

و ساعتش بیست و چهار ساعته روی بیست و چهار ساله بودم

که چیزی جا ماند

کسانی از طناب درخت شدند

کسانی هم علف  و سنگریزه

مرمر نشدند

بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال

 

و حالا ترن از اتاق می گذرد

شالی زار می رقصم

و سیم خاردار روی دیوار

گاهی در باران پیر می شود

گاهی در آفتاب بیست و چهار ساله است .

 

 ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

مهدی حسین زاده

با ورودیه ی کار :

(آنجا که می دانی آسمانش آبی نبود) شعر از اتاقی حرف می زند که شاعر زمان نفرینی را در آن گذرانده است جایی شبیه یک سلول یک زندان که :

(ساعت هم نمی دانست که تاریکی رنگ را انکار می کند) جایی که زمان تنها به جای 24 ساعت به 12 ساعت بدل می شود :(وگرنه عقربه همان وقت ها به جای بیست وچهار می گفت دوازده) .......

(اصلن آسمان نبود تا آبی باشد/وجرثقیل چقدر قشنگ شده بود/آنجا اتاق بود و آینه نبود/و رخت آویز و میز که بر ان آرنج تکیه دهی/اصلن لعنتی شبیه اتاق نبود) با تاکید بر فضای اتاق و معرفی بیشتر آن با نیم نگاهی از دریچه ی سلول به جرثقیلی که برای اعدام آمده است و نگاه طنز آلود و غبنی که در آن نهفته است.

(و ساعتش بیست و چهار ساعته روی بیست و چهار ساله بودم/که چیزی جا ماند/
کسانی از طناب درخت شدند/کسانی هم علف و سنگریزه/مرمر نشدند/بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال) که هم از سن راوی در زندان حرف می زند و هم از زمان طولانی زندانی بودن او و و قایعی که شعر به آنها اشاره می کند. و طی چند بند با زبانی شاعرانه نگاهی برجسته به اعدام شدگان آن سالها دارد ( که زیر ساخت تاریخی آن در زبان مورد اجرای شعر ارجاعات فراوان و مشخصی دارد) اما آن بند : ((و مرمر نشدند)) کاملآ اضافه به نظر می رسد و هیچ گونه ارجهیتی بر سنگریزه و علف در ذهن تداعی نمی کندو حتی حامل هیچ بار منفی در برابر عناصر مورد اشاره ی دیگر نیست .

و در بندهای پایانی که با فاصله آمده اند :

(و حالا ترن از اتاق می گذرد/شالی زار می رقصم/و سیم خاردار روی دیوار /گاهی در باران پیر می شود /گاهی در آفتاب بیست و چهار ساله است .)

که آن قید زمان (و حالا) پروسه ی زمانی طی شده را در متن نشان می دهد و برای پایان بندی تعلیقی وجود دارد که به آن اشاره می کنم :

1. حضور همچنان راوی پس از زمانی طولانی در آن اتاق _ سلول و صدای ترنی که انگار دارد از اتاق می گذرد و نگاه راوبی از دریچه به شالیزاری که در دوردست قرار دارد.
2. آزادی راوی و نگاه او از بیرون زندان به اتاق _ زندانی که تنها تکه دیوار و سیم خاردار روی آن باقی مانده است و ترن از آنجا می گذرد.
3. مرگ راوی و روایت او پس از اعدام با تاکید بر بیست و چهار ساله بودن او
به هر حال شعر انتخاب هر یک از این 3 وضعیت را به عهده ی مخاطب قرار داده است

اما یک نکته وان اینکه تنها در این بندهای پایانی است که راوی از چیز هایی که زمانی در آن اتاق از آن محروم بود حرف می زند و می بیند :عناصری که نشانی از آنها در ماقبل این بندها نمی بینیم : ((ترن)) -((شالی زار )) -((رقصیدن)) - ((باران)) و ((آفتاب)) و تنها تلخی آن سیم خاردار روی دیوار که تداعی حسرت بار "اتاق لعنتی" راوی است : اتاقی که از دریچه ی آن :

دوستانش "بدون نام در باران های آن سال ها شسته شدند و سیب شدند و پرتقال"

ساحت اثر
_________

این شعر هم مانند برخی شعر های دیگر مهرداد عارفانی روی فضای تلخ سالها ی دور مانور می دهد و شاعر می کوشد از خلال آن روایتی شاعرانه ارایه دهد و بار نوستالژیک شعر را با درهم آمیختگی با فضای امروزین و وضعیت فعلی راوی به بستری زیبا شناسانه دعوت کند چیزی که در (منظومه ی سارایوو ) خواننده را منتظر
گستر ه ی تازه تر از وضعیت حرکت متنی در شعر و چشم اندازهای تازه تری از دریچه ی شعر عارفانی نگاه می دارد . چیزی که شاید در منظومه ی "قطار سریع السیر "
ناظم حکمت نمود قدرتمندانه ی خود را به خوانندگان سراسر جهان عرضه کرد.

زبان اثر
__________

زبان شعر زبانی همگون با متن بدور از فاخر نویسی که از ملزومات اینگونه شعر هاست ، متن را سر پا نگاه داشته و برخی فراروی ها در نحو نیز مخل به نظر نمی رسد .جز برخی موارد ، زبان صمیمی شعر از نزدیکی شاعر به زیست متن حکایت می کند : زبانی که امیدوارم در ادامه ی این منظومه پرتوان و پر انرژی پیش رود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 9 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

ترن

    از منظومه ی بلند سارایوو

 

    می تواند با دو حاشیه در دو سمت

    به خزر برسد

    خیابانی زیر پا  بگذارد

    تختی تر از فردوسی

    با فشار پلک ها از کندوان بگذرد

 

    ایستگاه کوپه ای برای من

    پراگ با کبوتران مرمر تا واگن شب

    گاهی در تونل  رعد و برق

    گاهی تپه های اوین  آن طرف قد می کشد

    مامور       بلیط

    نگهبان          ملاقات ممنوع

    و پدر از مشهد تا شهسوار گریه می رود

     تا ستاره های بوسنی هرزه گوین

    روی جنگل  پچ پچ کنند

    و بوی آبجو در کوه پاره شود

    زاگرب روی پا  سنگ  برقصد

    و در میدان مین تمام ایتالیا از نقشه سر بخورد

    ترن بدون پنجره   بدون در

    ترن بدون واگن     شیشه      مامور کنترل

    و باد ملحفه را پرچم کرده

    آن ها شلیک می کنند

    و چراغ های برق  گاهی می افتند    گاهی می ایستند

 

                    ژوئن 2009  بروکسل

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

ژاندارک در تهران

 

 یک نفر بیرون پنجره

موهایش چسبیده بر اسفالت

نگاهش خیره از قرمز پرچم می شود خورشید

از این خیابان به آن خیابان رفتن که شناسنامه نمیخواهد

جرئت داشته باشی و

رنگ  از رنگت اگر  نپرد 

با گلوی سوراخ هم می شود  حرف ها زد

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

لندن

 

      با دامنی کوتاه     چکمه ای بلند

      بیش از آن که معمولی ست     رژ لب     قرمز می زند

      ماشین ها که بوق      ترمز می شدند       50 پوند

      موزائیک دهانش باز    می خندد پیاده رو

      ماه با ماسک روی لندن سرفه می کرد

      آدم هایی زیر پا تهی شدم

      خیابان هایی قد می کشم

      دستش را نمی شد ندید

      با این که دستکش سفید تا آرنج پوشیده است

      از آن دست هاست   که  خیلی برای مردم تکان خورده بود

      و حالا سیگار می کشید  کنار سینه بند و  چکه چکه های آب

      انعکاس لخت روی سقف

      انگشت نداشت که سایه بر دیوار روباه می گذرد

      اتاق روی ملحفه     پنجره بی پرده

 

      حالا صبح

      باید به قصر برگردد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

عینیت و انتزاع

 

آیا عینیت را می توان در تلفیق با انتزاع به زیستی جدید دعوت کرد ؟

 

به دلیل اهمیت بحث تمامی موارد را در اینجا نیز پی گیر خواهم بود و از دوست نازنین اسماعیل مهرانفر که این مبحث را گشود صمیمانه تشکر می کنم

با توجه به این که هیچ یک از ما  تخصص  در امر زبان شناسی نداریم و آنچه می دانیم نهایتن از سوسور و بارت و غیره است و مکانیک تحلیل مان به لحاظ اینکه زبان فارسی زبان بسیار محجور ی ست در سطح جهان و بسیار غریب  وام گرفته از نظریات کسانی ست که بیشتر در سطح ادبیات فرانسه زبان تخصص  داشته اند و گستردگی و غنای زبان فرانسه در این امر بسیار اهمیت داشته بخش ناچیزی از آن برای ما باقی می ماند که آن بخش در واقع زبان شناسی همگانی ست یعنی بخشی که محدوده ی ملی و وطنی ندارد و در تمامی زبانها  قابل فهم و درک است.

آنچه باقی می ماند این که می باید نگاه تخصصی  به مثابه ی  زبان شناس  حرفه ای را رها و در بخش مربوط به خودمان که به ان اشراف اشراقی داریم به اضافه ی کمی اطلاعات حاصل از برخورد اندیشه ها  یعنی  زبان شاعرانه بپردازیم.  حال برویم به سراغ این  سوال که عینیت و ذهنیت و دعوت عینیت به انتزاع.

آن چه در توان ذهنیت شاعرانه ی بر می آید  این که  در  جهان شعر ما عینیت را به انتزاع فرا نمی خوانیم و سعی هم بر تلفیق آن نداریم بل با دو جهان مجاز مرسل و استعاره روبرو هستیم یعنی  مجاز مرسل یا همجواری اشیاء و پدیده ها  بگذار ساده تر کنیم صحبتمان ما را  یا اصلن از واژه هایی استفاده کنیم  که راحت تر باشه ... خوب مهران فر  عزیز حالا تازه  نشستیم پای صحبت . و تا حسنی یک چایی دم کنه من برم سراغ این هیولا یا مجاز مرسل , همجواری اشیاء و پدیده ها یعنی چه ؟ یعنی اینکه دلالت مستقیم  روی شیء هست یا به عبارتی خود شیء بدون واسطه  در جریان هست بگذار مثالی بزنم تا روشن تر بشه  .. در سینما ما با هنری مجاز مرسلی روبرو هستیم    چرا ؟  چون در سینما دوربین روی شیء واقعی زوم می کنه و  اشیاء همجوار هستن ولی در تئاتر  شما دکور جنگل  را داری و خود جنگل  نیست یعنی چیزی را شبیه چیزی دیگر که به این صورت تئاتر جزء هنر های استعاری  است  حال از آن عینیتی  که صحبت شد در اول اشکال گوناگونی می توان رویت کرد یا به عبارتی می توان دستچین کرد ...آن چه به من و دیگر دوستان در این مبحث مربوط است بخش مجاز مرسل شاعرانه است که  در عین عینیت داشتن با اتفاقی که در کل  ساختار می افته و آن را پرتاب می کنه به جهان دوم بدون استعار ه و یا بهتر  است بگویم با حداقل استعاره به معنای  قدیمی اش در افق متن شعری یا در خطوط  افقی  می تواند خودش را به استعار ه ای بلند تبدیل کند.. یعنی از همجواری اشیاء و پدید ها استفاده و  اتفاق  افتاده در مناسبات درون متنی انرژی پرتاب متن را به یک استعار ه ی ناگهانی داشته باشد.. نمونه شعر های شیمبروسکا و دیگر آثاری که دوستان بهتر از من می دانند و  از بر  هستند.  بنا  بر این  در اینجا عینیت میل  به دعوت شدن در انتزاع  را ندارد و اصلن چیزی انتزاعی وجود ندارد آن چه من می بینم همین هست که هست شما می گویید انتزاع هست به من ربطی ندارد من حقیقت را اینطور می بینم .جهان من این طور تعریف  شده برای من  و  درست در همین کنش و واکنش هست که تفاوت بین هنر و صنعت مشخص خواهد شد و گمان می کنم مبحث عینیت و انتزاع  مربوط به صنعت باشه..من  تا همین مقدار  کفایت می کنم که ادامه آن را به کمک مهرانفر عزیز حتمن جلو خواهیم رفت...و این محورها را در نظر  دارم در راستای  همین بحث  باز کنم

دو بنی بودن زبان شعر و ارتباط  مجاز مرسل و استعاره و گرایشات عینی و ذهنی

ساختار ذهنی و فرم عینی

ساختار عینی و  فرم ذهنی

ساختار ذهنی و فرم ذهنی

ساختار عینی و فرم عینی به اضافه ی  اتفاق افتاده در اثر  و  کارکرد ذهنی جدید

غنای کار کرد ذهنی در دل متنی عینیت گرا

غنای آشنا زدایی در متنی یکه عینی

جهان دوم یا هستی  دوم چیست؟ ارتباط  زبان  عینی  پس  از گسست  و حفظ  سنت یعنی ریشه داشتن در بن معنایی  پیش از گسست و زدندگی  دوبار ه ی معنا

 بندتو کروچه می گويد:

(زبان ديگر يک علامت نيست بلکه افاده معنا می کند) 

 معنايی مستقل که در خطی مستقيم  حرکت می کند و حامی پيامی مشخص برای گيرنده استپيام در حوزه پراتيک هدفی است يکسر برای ايجاد ارتباط   و در مسير مستقيم خود به دو صورت متفاوت حرکت می کند الف..   شيوه گفتاری  ب.. شيوه نوشتاری    شيوه های گفتاری همواره با شکست آوايی واژگان و عدول  از قوانين سخت و خشک زبان همراه است و به دليل اينکه تعداد توده سخنگو از تعداد متون ادبی  همواره  بيشتر است سبب فرسايش تدريجی زبان و گرايش دادن  آن به  سمت  و  سويی  متمايل  با  شيوه گفتاری زبان می شود ٫ از  سويی زبان در برابر چنين تعارضی از خود  مقا ومت  نشان  می دهد و به  دليل  قانونمند  بودن و فاخر بودن دشوار می شود . اشکال مختلف گفتاری در سطوح  گوناگون جامعه تبعيت  از نظا م های  قشری  می نما يد٫   مانند شيوه های  گفتاری فرهنگيان و يا اساتيد دانشگاهی و شيوه های گفتاری تجار و کارگران در   يک کارخانه   ٫بازرگانان ٫راننده های  ٫ رفتگرها و غيره که در مکالمه اين افراد با يکديگر  ٫شيوه های گفتاری  بسته به سطح  قشر سعی  در حفا ظت محدوده های کلامی   خويش دارند    و عدول    از اين محدوده  در آن قشر   سبب آشنا زدايی در نحوه کلام می شود ٫در صورتی که در محدوده خود بسیار عادی و روزمره است ٫ مثلا ايراد شيوه های گفتاری فردی از طبقات پايين جامعه  به  لحاظ  گفتاری ما بين اديبان يک جامعه بسيار  شا خص  است  و  همينطور  بر  عکس  ميزان آشنازدايی  افراد پايين    جامعه به  لحاظ گفتاری  افزون تر   از اديبان جامعه می باشد.   آکادميک بودن زبان و جنبه تدريسی آن در برابر گفتار که به طورفرا زبان آموخته می شود در فراگيری زبان دوم  خود را به وضوح   نشان می دهد ٫ چرا  که در   فرا گيری   زبان  دوم   شيوه های  گفتاری  به صورت فرازبان  فراگرفته  نمی شوند  بل  به  صورت تدريسی و آکادميک آموخته می شود  ٫ شيوه های  گفتاری و نوشتاری  بسته  به  نوع  پيام و  جنبه  کاربردی  آن ٫  خود  از قانونمنديهای  سلطه   پيروی   می کند ٫ به  عنوان   مثال  در يک  آگهی تبليغاتی ٫ هر چند پيام به شکلی زيبا  عرضه می شود اما به دليل اينکه  پيام  سرانجام مشخصی دارد و    شبکه تاويل مخاطب  را  در  پرانتز  بسته ای  قرار  می دهد و  او  را مجاب می کند   سلطه با   شکل  زيبايی  شناختی    آگهی    تبليغاتی نيست ٫ بلکه سلطه با ماده تعيين کننده پيام يا شی مورد نظر که  پيام به منظور عرضه    آن شی  به  کار  گرفته  شده  است می باشد و شگرد های به کار گرفته  شده   در   آگهی   تبليغاتی   صرفا  جنبه   پيام رسانی  داشته   و د ر   حوزه  پراتيک   هدفمند می باشند . کنش زيبايی در نحوه تبليغ سلطه گر نيست بلکه وسيله ايست  برای رساندن پيام به هدف ٫ و به  همين دليل   با  توجه  کنش      زيبايی در شگرد تبليغ ارزشهای زيبايی شناختی خود را در زبان  با توجه به عرضه شيئی متکامل تر از شيئ قبلی از کف ميدهد همين گونه است  جنبه های ديگر پيام مانند  اخبار ٫ گفتگوهای روزانه ٫ مقاله ٫ و ديگر اشکال نوشتاری و کلامی که  در کليت   خود دارای يک روساخت و يک ژرف ساخت می باشند ٫ روساخت در حوزه  ٫آواها٫واک ها٫واج ها٫ و  ژرف ساخت در حوزه معنا که   دلالت بر يک معنا می کند ٫ اين دلالت  معنايی ٫ گا ها   از صور  بيان نيز پيروی می کنند ٫  مانند  اشکال کنايه و مجاز مرسل و     تشبيه که  صورت های  مختلف در سطوح جغرافيايی  دارند.   شيوه های    گفتاری و  نوشتاری در  ماهيت  خود يک    بنی و دلالت   بر واقعيت موجود دارند (هستی اول )  منطبق با   فيزيک و طبيعت اشياء ٫ سلطه در هر يک از اين پيام ها بسته به ما هيت مادی پيام تفاوت دارد .  اثر ادبی يکسر جدا  از تمامی اشکال فوق است و از نظام های  ضد نظم تبعيت می کند٫ضد نظمی که در ماهيت خود  ارتباط  خود را با سنت حفظ کرده و سپس درک می گردد ٫چه اگر ضد نظم در پروسه حرکت خود از هستی اول که سخت نظام مند  و وفادار است دور افتد کارکرد ذهنی اثر سلطه گر شده و اعمال نفوذ  می کند  و ذهنی بودن  بيش از حد اثر در مکالمه  بدون   پرانتز در شبکه های تاويل دچار سردرگمی و عدم توانايی  دريافتن شکلی برخاسته از نظمی که ضد نظم  است  و قوانين خود را دارد می شود . هستی دوم سخت شکننده است .هستی دوم  در مکالمه ای  ديگرگونه با جهان هستی می يابد و دو بنی است  يعنی دارای دو روساخت و دو  ژرف ساخت می باشد روساخت اوليه  در  حوزه آواها ٫واج ها ٫واک ها ٫اصوات ٫که در      محور همنشينی و دلالت بر فعل و اسم و قيد و غيره ٬وسيله حمل معنا می باشند و دوم ژرف  ساخت  اوليه   که  حوزه معنا    است ٫معنايی که دلالت می کند بر واقعيت اول يا سنت..... د لالت اول ٫زمينه را مشخص می کند  ٫کد ها ٫رمزها  ٫وتماس    را برقرار می کند و اينکه اصوات بدون دلالت معنايی در محور     همنشينی کنار  يکديگر   قرار داده   نمی شوند  ٫ بل از قوانين سنت پيروی می کند  و دارای  نظامی همگانی در يک زبان می باشد ٫حال بسته به جنبه های اثر عرضه شده می توان قدرت اثر را در واگردان به زبانی ديگر رامورد بررسی قرار  داد و  موفقيت يا  عدم  موفقيت   آن  را   در   اين  واگردانی  سنجيد  نظامی منطبق با فيزيک اشياء و طبيعت موجود .  کنش دوم در هستی دوم  روساخت  ثانويه  و ژرف ساخت     ثانويه می باشد ٫عدول از نظم ..ضد نظمی برخاسته از نظم   .........اينجاست که  واک ها  ٫واج ها  ٫ اصوات   علاوه بر اينکه در محور همنشينی  وسيله  حمل  معنا  می با شند  اما  از معنای اصلی خود جدا شده و صرفا ارتباط خود  را با  سنت  حفظ می کنند و کلمات نوشته  بر  سپيدی کاغذ  ديگر نشانه های زبانی و دال های نشسته در محور همنشينی نيستند بل خود مدلولند و در حوزه ژرف ساخت  معنای دوم پيام را در حوزه عمل هدفی  يکسر  در  خود  می کند و  صرفا  شبکه  تاويل ها را می گشايد و سلطه با زيبايی است آن چه  حائز اهميت است رو ساخت  دوم و ژرف ساخت دوم در اثر ادبی است ٫گاها ميان رو ساخت دوم و  ژرف ساخت دوم بدليل ماهيت ضد نظمی ان بحران ايجاد می شود ٫به جرئت می توانم بگويم  ما بين روساخت و ژرف ساخت فاصله ای که به وجود آمده ارتباط با سنت را قطع می کند.  جنبه نمايشی  کلام  و آرايش  عناصر  روساختی سعی  در پنهان نمودن فقر معنايی ژرف ساخت دارند که يکسر گسسته است و در محور همنشينی استفاده از ترکيبات استعاری پيچيده فقر ضد نظم ساختاری را پوشش نمی دهد 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

بازی

 

       دماغت را پاک کن

       صورتت را بشور   برویم بازی در کوچه باغ بالا 

       شهریور توی تقویم بود و بعد از ظهر  سایه ها را دراز  و کوتاه می کرد

       غافلگیرم نکن

       این قدر شانه از سایه ی موهات بیرون نکش

       تو بدنیا آمده در سال موشی

       من  پسرهستم این قدر شیرم نکن

       هی غروب شد و بعدن شب شد و بعدن  صبح

        که حالا نصفی  از من می پلنگد در بروکسل

        نصف  دیگر زبان در آورده برای شما.

 

...........................................................................................................................................

اسماعیل مهران فر

سلام
غرور راوی چرا در برخی مواقع راه را برای برون رفت معنایی از شعر می گیرد ؟ روایت در بستری اتفاق می افتد که راوی به دست فرم و زبان در حال ایجاد آن است . اما آیا این تنوع آرا در روایت و در ایجاد بسترهای معنایی و نگاه کنجکاوانه ی راوی همچنین در رویکردهایی فرهنگی متن نمی تواند نشانگر ظهور یک متن برنامه ریزی شده از پیش و ساختار تصنعی آن در اجرا باشد . من این متن را متنی ایدئولوژیک می دانم که دارد بر خلاف جهت آب ( سیلاب ) - آبی که به ذائقه ی مخاطب خوش نمی آید و مجبور است به نفوذ شنا می کند .

 ابوالفضل حسنی

من هر موقع این کار مهرداد عارفانی را خواندم حال کردم....
ذات این کار شعر است....
راوی این کار یک"پناهنده است"اما یک پناهنده ی متحسر و متا لم و غمناک نیست بلکه یک راوی سر حال و طناز است، نوستالژی در اینجا خود شعر نیست بلکه بهانه ای برای پر تابی که در پی روان است....
مراوده ای من و او در گذشته گفته شده است تا زمینه ای باشد برای در پیدایی پلنگی که در بروکسل می پلنگد این متن خیلی زیرکانه است -"پلنگیدن" به شکل کار برد فعلی در شا هنامه فراوان است حال انگار یکی از همان پهلوانان فردوسی است که در بروکسل می پلنگد این تداعی است که بی گمان متن را در حوزه ی معنا ها محکم نگه می دارد..
سطر آخر هم فوق العاده زیباست بین سطر آخر و سطر ماقبل آخر یک تضاد خاصی وجود دارد اول پلنگ است دومی کودکی که زبان در اورده برای "شما" این شما در اینجا شدیدن کاربردی و فنی نشسته است و کل متن رادر محوری جزء به کل جولان داده است    یقین اگر می گفت "تو" یعنی همان هم بازی زمان کودکی (که ظا هرن دختر هم بود) کار در یک چنبره ای رمانتیک و مبتذل فرو می رفت و همه ی لطافت و سادگی -اقتدار متن تلف می شد و حیف و میل می گشت اما این "شما "کار را شمول مند کرده و از حالت شخصی نویسی در آورده و"همه شمول" کرده است....
گفتنی زیاد است مهرداد عزیز

اسماعیل مهران فر

به زعم رولان بارت عینیت تنها به مفاهیمی که تحت عنوان برون داد از آنها در شعر یاد می شود اطلاق می شود در حالیکه انتزاع به مفاهیم ذهنی و عموما اگر بخواهیم پارادوکس مطروحه را بسط دهیم در درونه ی شعر و متن قابل جستجوست . هر چند که به قول یکی از دوستان رجوع به هردویشان در شعر و همچنین بنا بر عقیده ی دوست عزیز گرایش عین به ذهن و ذهن به عین که زیرمجموعه هایی را نیز دارا می باشند در متن قابل بررسی است . هایدگر و چند تن دیگر از جمله ریلکه ی شاعر می گویند که در زمانه ی عسرت شعر دیگر جامه ی کلام نمی پوشد بلکه یکسره خود کلام است . از این گفته می شود اینگونه برداشت کرد از آنجا که کلام خود در برگیرنده ی عینیت است و یا اینطور بگویم از آنجایی که زبان خود مفهومی به عینیت رسیده است پس ترکیبش با سوبژکتیویته منوط به ایجاد امری پارادوکسیکال است که در نهایت باز رجوع به مفاهیم قائل به رسیدن به معناست که در برون دادهای متنی قابل بررسی اند .
نکته ی دیگر اینکه آیا به زعم هایدگر زمانه ی اکنون مان همان زمانه ی عسرت و پرداختن به عینیات است یا نه ؟ همانطور که می دانید هنوز مفاهیم انتزاعی و همچنین درون دادهای متنی منتج به امری مبتنی بر ذهنیت شده اند و آیا اصلا قطعیتی در این زمینه را می شود طرح نمود ؟

مهرداد عارفانی

من قبل از این که به طور جدی وارد این بحث شوم از دوست تازه یافته ام مهرانفر عزیز چندین و چند گله دارم در نحو ه ی نوشتار و شیو ه ی بیان و این که چرا این قدر مقولات ساده و پیش تر از اینها فرموله شده و به ذهنیت تاریخی شعر و هنر سپرده شده را با آب و تابی عجیب و غریب و منشی بورژوازی در رفتار کلامی پیچیده و بغرنج می کنید؟به راستی شعر جهان یکسره جدا از این مقولاتی ست که شما جهت فرموله کردن شعر از آن یاد می کنید باور کن رفیق عزیز من که در یک کشور فرانسه زبان سال هاست زندگی میکنم این قدر فرانسه نمی دانم که شما در یک نقد ادبی فارسی از آن استفاده می کنید و در پراتیک که واژ ها ی باز هم فرانسوی ست از نمونه های شعر جهان و یا دروس شعر جهان پیروی نمی کنید ... مقولات مورد اشاره ی شما به شدت در این جا قدیمی شده , غیر قابل مصرف و تنها و تنها در کلاس های فلسفه و .... تدریس می شود و راهگشای شعر و تنش های موجود هنر معاصر نیست ... چالش دیگری ست همچون عرفان زدگی ی پس از دهه ی شصت....و البته برداشت شما از رولان بارت نیز برای من جای سوال دارد که حتمن وارد این مقوله خواهم شد و فقط محبت بفرمایید با ذکر کتاب و صفحه کتاب این گفته ی رولان بارت را.....که مبحث عینیت از نظر رولان بارت نیز عطف به مقولات دال و مدلول و حضور و غیاب نشانه و نشانه گذار خواهد شد....در هر صورت این مبحث را خواهیم گشود و امید که دیگر دوستان مثل همیشه از صحنه نگریزند... و جهت اینکه این گفتگو مورد استفاده دیگر عزیزان نیز واقع گردد محبت بفرما از ادبیات بورژوازی به ادبیات کارگری و خودمانی قدم بگذار که رولان بارت با آبگوشت و نان سنگک خوشمز ه تر است تا .................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 4 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

بندر

     

     برای دریافت فایل شنیداری شعر بندر اینجا کلیک کنید

 

       چند شهسوار بر می گردد

       با کراواتی از دار

       پنجه پاشیده بر پیشانی

       منگنه می شود  در پرونده

 

           جرثقیل برقصم روی این همه مشت

         یا گل بازی کنم با این پوچ ؟

 

       بروم کمی شهسوار بگردم  در پاریس

       قد بکشم کنار ژکوند  

       باسن بمالم ابر     بر ایفل

 

        سپیده از فاحشه ای که پستان  در غروب می چرخد    تاریک تر است

         دانشجویی از آلبانی

         یا اروپای شرق      آسیا

          فرقی نمی کند

          دکترٍ می شود در اوگاندا     مهندس  در نیجریه 

          یا الماس در کنگو

   

        شهردار سد معبر می شود

        سپور می شاشد پشت دیوار دانشگاه

        و سیگار می کشد یواشکی  رمضان

  

         این جنگل بوی چوب نمی دهد

         نفت است  

         پاشیده  بر پیشانی

         و آب  بر باسن کشتی ها دست می کشد

 

..........................................................................................................................................

 پرستو ارسطو

در این گزارش انفجار دود و آتش است که شعر شده و خواننده را پیش از آنکه متوجه توانمندی در ساختار کند. در سحر سادگی باروشنایی جادو میکند و آنچنان در کمند افسونش از شهسوار تا پاریس میکشد که قدکشیدن کنار ژوکوند را میتواند به یادگار از این سفر عکس بگیرد و به سیاهی سپیده در پستان فاحشه چراغ بیاویزد
شاعر گرامی این شعر مرا دست بسته از آسیا به آلبانی و همخانه با دانشجویان کنسرو شده در هایم های دانشجویی برد تداعی از دوران دانشجویی ...... شعر ننوشته ای الماس چکیده ای

با درود و احترام

کوروش همه خانی

چرخش ها ی زبانی در این شعر و در هر گزاره ! توجه مخاطب را به فرم و ساختار جلب می کند. و سادگی، جادویی می آفریند تا در بیت ها ی بی نظیر غرقه شوم .لحن و نحوه ی بیان از شهسوار تا لبخند ژکوند ،شهر دار را سد معبر می کند تا آب بر باسن کشتی ها دست بکشد .عجب پاراگرافی در آخر این شعر را درشت قامت کرده است.تضاد دانشگاه با رمضان !کروات و منگنه !گل یا پوچ! پاریس و پستان!
آلبانی و آسیا .این شعر مرا در تخیل_به واقعیت نشسته ی شاعر تا کجا ها برد ...تا الماس ها ی کنگو .تا جرثقیلی که اندوهی بجا بگذارد .دست مر یزاد .گلی دیگر بر پرونده ی شعر ی عارفانی ،شاخصه ای از او می سازد .با عشق و فروتنی

بهزاد خواجات

مرسی از قدم هایت مهربان ! کارت در خواننده کار می کند و بالا و پایین شدیم فی الواقع اما به گمانم تو با تجارب خود می توانی در انتخاب کلمات با تاکید بر وجه موسیقایی آن ها گزینش های به تری داشته باشی . سبزی ات پایدار

ابوالفضل حسنی

زبان کار با توجه به این که دربعضی جا ها ( در بیشتر جا ها ) از ریتمی تند و در عین حال طبیعی بر خوردار است در بعضی جا ها نیز صقیل و دارای تعقید می باشد به گونه ای که توان حسی مخا طب را سلب می کند مثل :
جرثقیل برقصم روی این همه مشت
یا گل بازی کنم با این پوچ
یا:
باسن بمالم ابر
و یکی دو جا دیگر که البته به اندازه این سه گزاره به چشم نمی زند ....
اما گزاره های مثل:
چند شهسوار بر می گردد
پنجه پاشیده بر پیشانی
منگنه می شود در پرونده
و یا: بروم کمی شهسوار بگردم در پاریس
قد بکشم کنار ژکوند
این جنگل بوی چوب نمی دهد
و آب بر باسن کشتی ها دست می کشد.....
گزاره های سالم هستند
اما پلان بندی ها:
پلان بندی های متن هر چند کمی گنگ و شاید نارسا، توانسته مکان روایت و راوی را در کار محکم نگه دارد و نگاه راوی را در دوسمت پشت سر و رو برو بچرخاند و متن همراه و به موازات این چرخش به پیش برود و روایت شود اما ان گنگی که اشاره کردم از کجاست؟:
این متن از انجایی که در حدفا صل پلانها، مفصل و لولایی ایجاد نکرده است و هر پلان و هر چرخش بدون تمهید جابه جا و تبدیل می شود لذا مخا طب هنگام تغییر پلان دچار سر درگمی و به اصطلاح دست انداز می گردد انگار راوی دارد پشت سر را روایت می کند یک دفعه ما شا هد روایت منظر روبرو توسط او باشیم پر مسلم است که اولین سوالی که در ذهنمان حادث می شود این است که روای کی بر گشت که ما ندیدیم!؟
حالا شاید یکی بر گردد و بگوید حسنی سفید های لای پلانها را نتوانست بخواند! این مسئله به عقیده من مبحثی کاملن جداست(سپید خوانی)هیچ ربطی به انچه من می گویم ندارد در هر صورت این متن اگر ان صقل زبانی و این عارضه ساختاری را نداشت می توانست کاری خیلی قابل قبول از اب در اید.....
و کلام اخر اینکه ای کاش مهرداد مجموعه این دیده و یا فته ها را در بند اخر با هم مخلوط می کرد و می سپرد به این کشتی تا ببرد...

اسماعیل مهران فر

سلام دوباره به مهرداد عارفانی عزیز !!!
می دانیم که نشانه ها عطف به آنهایی نیستند که مولف در ذهن می پرورد بلکه تنها معطوف به ذهنیتی هستند که مخاطب احتمال رسیدن به آنها را در ذهن می پرورد . من با این اسامی که در متن وول می خورند تنها و تنها با عنوان یک نشانه ی بی تابلو برخورد کرده ام و نمی دانم که مناسباتشان در متن چیست و چگونه دارند از ساحت متن ارتزاق می کنند مهرداد عزیز ؟
اگر قابل دانستید ممنون تان می شوم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 2 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

وسوسه

        

     

         ژوتم     چون که تابستان را دوست دارم

         ژوتم     لیسیدن بستنی

         تی ناز مره بکوشته   بزنم تی گوشه پشته

         انقلاب    نبش  کارگر

         دوشنبه  در تاکسی بود

         با کتانی راحت ترم

         میام کنار همون میدون لعنتی

         توی کثیف ترین ساندویچی تو ناهار می خورم

         با تو  ای   اتوبوس   چقدر خوشگل شدی

         پستان های دود زده میدون توپخونه

         وسوسه ام نکن دوباره راه برم 

         با   ران های  تو  توی خیابون انقلاب

         بوم   دنگ   غیژ    قاژ    ترق    تروق

         بوس بوسنی

         نه                                                                       

         تجریش                                                        

         بیا

         پیش  از پلیس  روی  ریل ها بدویم

         عین  ای تا کوره اسب 

         غیژژژژ

         آزادی ی ی ی ی     نبود د د د د د؟

         ژوتم مثل شکلات    پفک نمکی

         من سرزمینم را دوست دارم     مثل کیت کت.

 

 ................................................................................................................................

 علیرضا عاشوری رودپشتی

سلام مهرداد!
زیبا/غیرمنتظره/جذاب/تازه/ایده دهنده/و پر از نوستالژیهای مشترک بود.
درباره ی شعر ی که نظرم را جذب کرده باشد مزخرف نمی گویم.همین خوب و خوشمزه بود مثل همان ساندویچهای تهیه شده بدون دخالت دست در میدان انقلاب بخوانید ان قلاب.

 

ابوالفضل حسنی

متن باز هم در ادامه متن سفر" دو وطنی" را روایت می کند اما این متن قابلیتهای نو ظهور تری نسبت به متن سفردارد که شمردنی است
1- استقلال زبانی و عاطفی دارد این متن و به هیچ متنی پهلو نمی زند

2- این متن تمایل ندارد تا نشان دهد یک متن سا ختاریست یا به عبارت دیگر سا ختار در نهاد این متن است که چهار ستونش را محکم می کند

اما حرف اساسی این است که با تمام ایده مند بودن و با تمام ایما و اشاره های که در این متن نهفته است تا اثبات یگانگی نماید هنوز به عنوان یک متن متفاوت به چشم نمی اید، علت؟ این است که سنگینی این متن بیشتر به سمت سویه های نوستالیژیک ان است یعنی اساسن این متن به سمت پهلوی نوستالژیک خود کمر خم کرده است و مشت مولف را در نوشتن یک متن ایده مند باز و حس را به جای اندیشه نشانده است تلاش مهرداد عزیز ما زمانی نتیجه مند می شود که بتواند از تو امان یک راوی ایران-وطنی و یک راوی -غیر ایران وطنی به یک راوی مستقل شعری برسد که نه این است نه ان بلکه فردیتی مستقل دارد که با دهان خودش حرف می زند و با نگاه خودش می بیند یا بلعکس....

مهرداد عارفانی

صحبتی با ابوالفضل حسنی

ابوالفضل عزیز بسیار سپاسگزارم که محبت کردی و روی این متن به طور خلاصه مطالب بالا را اشاره و نکات مثبتی را عنوان نمودی , اما لازم دیدم نکته ای را اشاره کنم  در باره ی نوستالزیک بودن این اثر و ایران وطنی بودن و غیر ایران وطنی بودن ...انچه حائز اهمیت است این که من یک نویسنده یا شاعر در حال تلاش  در تبعید هستم و شعر در تبعید نیز مشخصات خود را داراست و تا آنجا که من می دانم یا برخورد یا تجربه در این دیار غربت داشته ام اینکه آمیختگی عناصر درون وطنی چه به لحاظ حس و یا ساختار دلیل بر نوستالژیک بودن اثر نیست بلکه سعی در جهان وطنی نمودن شعر به عنوان یک زبان همگانی دارد که با سیم خاردار مرز بین انسان ها نمی کشد یعنی وجوه مشترک حسی  و امیختگی زبانی به ویژه در این اثر.. که با این حساب جدا نمودن حس ایرانی و حس بیرون از ایران به گمان من عدم جسارت قدم زدن در آزادی ست و بسیار جالب است که بدانیم در جهان شعر تمامی ملل  تقریبن زبان هم را می فهمند و فرهنگ ها هم قابل تعمیم است و من شعر فرانسه زبان را می خوانم و می فهمم   اما  چرا شعر  زبان مادری من با اشکال توامان روبروست و گاها شعر فارسی را نمی فهمم و به سبب  عدم غنای آشنا زدایی یا رقت و غلظت اشنا زدایی و یا بازی های زبانی از آن پس می زنم و در هر صورت این نمی شود که ما بگوییم فقط درون میهنی و شعر جهان نه وشعر تبعید هم نه پس فقط ما... نکته ی بعدی اینکه اشاره داشتید شاعر از دهان خودش حرف بزند و این بسیار برای من عجیب بود که تمام تلاش ناقص من فرار از آوای مولف است...و اما مورد بعدی فردیت مستقل . به چه لحاظ ؟  زبانی  ؟   ساختاری ؟  محتوایی ؟  حال باید گفت از دهان خود حرف زدن چگونه حرف زدنی ست. و  از نگاه خود دیدن چگونه دیدنی ست ...که سخت با آن مخالفم  چرا که من خود را تنها راوی حادثه ای زیبا می دانم و فقط یک راوی هستم  و این اتفاق  نه فقط برای شاعر بلکه برای همه می افتد و اما شاعر آن را به بهترین شکل  یعنی محتوای دیداری  را  مرتب می کند و شکل میدهد و حسی مشترک را بر می انگیزاند و یا شبکه ای از تاویل  را با حفظ  سنت  گشوده می کند , حال  باید به جستجوی شبکه ایی  از تاویلات بود که حس  انها  برون میهنی ست که با حفظ میهن بتواند به حیاتی جدید و تازه ادامه دهد و کجای این تجدید حیات نوستالژیک  است من  نمی دانم  .  شاعر در تبعید یعنی زبان آزادی وگستاخ شده  , زبانی  که تا دیروز بریده بریده حرف می زد و محافظه کار بود و کجای شعر جهان امروز محافظه کار است و نمونه می اورم از شیمروسکا  که  لااقل  برای شما آشناست , و اثری از محافظه کاری در آن نیست, اگر اینجا متهم به شعار نشوم و این که غلظت در این دیدگاه شعر را از شعریت دور و به شعار زدگی خواهد کشاند غنای آزادی و هنر و حد فاصل بین شعار و شعر حفاظ خوبی بر این پله های  بدون نرده خواهد بود...شاعر در تبعید البته که نوستالژیک است اگر نباشد غیر طبیعی ست و اشکال ان در کجاست و چرا شاعر باید به حس خود دروغ بگوید ..من به هیچ عنوان قصد دفاع از این شعر  را نداشته و ندارم و بحثم چیز دیگری ست که به کرّات از دوستان  دور و نزدیک خوانده و شنید ه ام که خوب بود اما نوستالژیک بود ..در این صورت شما  نود درصد شاعران چک و مجار و فرانسه و را نوستالژیک خواهید دید ..آنچه من امروز می خواهم با شما در میان بگذارم نامی جدید بر شعر در تبعید است که ان را  شعر سیاه   می نامم و نه شعر سپید  چرا که از سیاهی  به سپیدی نگاه می کند شعر سیاه    مثل کار سیاه  در تیعید است و همواره خطرناک

حسین خلیلی

به نظرم عبور از موقیت حسی و در پرده گذاشتن ان رمانسی را به شعر تزریق می کند که کاملا با زاویه دید فردی و نشانه پردازی شاعر علاوه بر ای آن همان بودن و اشنایی ما با گزاره ها نوعی بیان به شیوه ی خودش را در نخ روایت می سازد که هم عینی و ملمو س است هم دگر گونی ان نشانه ها و کلمات در مکان و زمان را به هم می زند وسویه ی پنهان شاعرانگی را متکثر شده است . درونی شدن یعنی همین که این ناستالوژی یا هر چه که می خواهد روایت تخت کار باشد چیزی که من یا مخاطب را به همزاد شدن با ان هدایت می کند . انگشتی که زبان اشاره در متن با من حرف هایش را می زند . در کل هارمونی و یک دستی در این کار موجب پدیدار شدن زبانی ست که به انچه من به آن اشاره کرده ام قوت می دهد .

قطعه ای از یک فیلم . خاطره یا خواب .. این جا جا مانده از نظر انکه عمومی ست و تنها نگاه شاعر و تجربه ی شخصی که دید ما و تجربه ما نبو ده را به ما با زبان نشان می دهد و این همان هدیه ایست که در این ساختار ما را بر ان می دارد که من خودمان را به یاد اوریم.شاعر شویم متکثر شویم

 ابوالفضل حسنی

 ببین مهرداد عزیزم کار و راه تو بدیع و نو می نماید هیچ شکی نیست دریچه ای نو گشوده در روند شعر فارسی دارد بی گمان....
اما من صرفن نظر و حس خودم را نوشتم اگر هیستریکال برات کف می زدم خوب بود؟! خلاصه و لب کلام من این است که نگذار کفه ی ایران وطنی بر کفه ی (به قول خودت) جهان وطنی بچربد چرا اینکه کار نوستالژیک می نماید و این بیشتر حس بر می انگیزاند و اندیشه را خفه می کند هدف من فقط گوشزد است تا ایده های تو بهتر بار بدهد من گمانم این است که متنهای تو اگر بتوانند با کمک گرفتن از موتیف های اینجایی و انجایی چنان به قوام و دوام برسند که جهان- اندیشگی ترا افشا نمایند انوقت است که میشود گفت که اتفاقی افتاده است...

مهرداد عارفانی :

ابوالفضل عزیز
بسیار ممنونم که صریحا پاسخ را نوشتی و در همین مکالمه ی اصولی ست که گره از کار گشوده می شود ولی چون مطلب شما برای من شفاف نبود و نبود مثال عینی در درون متن و ارجاع بیرونی و صرفا بیرونی مباحثی این چنان را دچار سردرگمی می کند که نه من از آن نتیجه می گیرم نه دیگر مخاطبین...اگر به استقلال متن باور داشته باشیم کمک گرفتن از مولفه ها یا رگه های دیگرکار را از شعر به مهندسی و کاشی کاری خواهد کشاند و تجربه این گونه می گوید که اتفاق در مولفه ها و کمک گرفتن ها نمی افتد بلکه اتفاق به طور منفرد در اثری که پیش روی شما باز است می افتد...بنابر این وقتی در رابطه با یک متن صحبت می کنیم باید به طور مشخص در باره ی عناصر درون متنی ان به کنکاش بپردازیم و نه اینکه با عناصر فرهنگی و عاطفی و اینجایی و انجایی ان را جراحی کنیم....باید دید در این شعر این جایی آنجایی آن به قول شما در کفه ی ترازو جای می گیرد یا نه؟
ورود شعر ژوتم به معنای دوست دارم به زبان فرانسه است یعنی از بدو ورود شعر با زبان دوم و سپس ادغام زبان محلی و دوباره فارسی ...یعنی در حقیقت زبان و نوع رفتاری آن که گفتار باشد موقعیت زمانی اثر را دارد تعیین می کند و باقی شعر هم مشخص است و من خوشحال می شدم اگر روی خود اثر متمرکز می شدیم و نه این که با کلیت بسیار بزرگ که گره های کور ناگشوده دارد حکمی صادر کنیم که به لحاظ عملی قابل اجرا نباشد...البته برای من جالب هست که مباحث به همین صورت که دارد پیش می رود گشوده شود و اگر با هیجان برای من کف می زدی که دوست من مطلبی برای ادامه نبود و من از تو ممنونم که می ایی و با شهامت نظرت را می نویسی و روحیه نقد پذیر تو همواره برای من قابل احترام بوده و هست و اما من بر ان هستم که مباحث را رها کرده نگذارم و به طور جدی با دوستان به گفتگو بنشینم...

 محمدتقي جنت اماني

با سلام
من فکر می کنم این کار ادامه ی کارهایست که قبلا انجام دادی .و یک اثر متفاوت و....نبود .که بعضی از دوستان نوشته اند .با همان مشخصات زبانی ی مهرداد .
شروع کار شاعر با اوردن چند سطر گمانم ذهن مخاطبش را اماده برای ادامه کار می کند .اوردن کلمات فرانسه ای وبعد فارسی ...و زبان محله ی که شاعر سال ها در ان زندگی کرده است .
احساس خوبی به من دست داد که اوردن و کنار هم قرار دادن این کلمات هیچ به کل اثر لطمه ای نزد .بلکه توانست با دست اندازی که ایجاد کرد ه نا خواسته مخاطبش را به فکر فرو برود .
گمانم امروزه دیگر مهم نباشد که از زبان مادری و..........حتما استفاده کرد .
البته باید دقت کرد که کل کار صدمه نبیند .
اوردن گویش های محله زیبایی کار را دو چندان کرده است .
در کل کار خوبی بود من توانستم با این کار ارتباط برقرار کنم ..بومی گرایی در این کار باعث شده که مخاطب با اثر احساس خودمانی تری داشته باشد .
شروع کار به گونه ای بوده که هیچ فکر نمی کردم شعر این گونه پایان برسد .اما در ادامه لذت بردم .شاید یک کار خوب باید چنین فاکتور هایی داشته باشد که جز این نیست . مهندسی کلمات به گونه ای است که هیچ حرفی بی دلیل و هیچ سطری هم بدون دلیل و فکر نیامده است .
کار از همان اول اندیشه ای را دنبال می کرد که مهرداد عزیز به خوبی توانسته است از ان بر بیاید .
و سطرهایی مثل انقلاب و/ کارگر و /ساندویج خراب و ....../یک زیبایی خوبی را به اثر بخشیده است .و همچنین طنز تلخی که به همراه تفکر در این اثر بوده جالب می امد .
مهرداد جان باور کن چند بار نوشتم و هر بار اینترنت قطع شد و مجبور شدم دوباره بنویسم .اگر به صورت منقطع نوشتم .ووووو...مر اببخش .شاید همان نوشته ی اولی ثبت می شد خیلی بهتر و....بوده .
در ضمن بعد از یک سال با چند کار کوتاه به روزم ومنتظر نظر خوب شما .

 

عارف رمضانی

واما درباره شعرت و بحثهاي پيراموني هم مختصر حرفي دارم
اين روزها كه ارتباط ادبي يبشتري با دوستان شهسواري دارم مي بينيم كه اغلب نگاه" در جهاني" ندارند بلكه نگاه" به جهاني" دارند و اين سوبژكتيويسم سب شده براي شعر همچنان دنبال كاركرديگردند و به شعر بيانگر يا وانمودگرا دلخوش كنند .در شعر ، شاعر ِجهان و جهان ِ شاعر از هم جدا نيستند.اگر هدف از شعر انكشاف جهان باشد ،ديگر چندان تفاوتي نمي كند چه موتيفي انتخاب شود.مهم اين است كه شاعر بتواند ديالكتيكي بين خود(مي توانيد بخوانيد نوستالژي هايش) و جهان برقرار كنند كه به خلق حقيقتي جديد به نام شعر نائل گردد نه آنكه صرفن نمودهاي جهان را بازنمايي كنند.خلق جهان جديد و خلق حقيقتي نو به چيزي نياز دارد به نام "فرم". شعرهايت را كه از سارايوو تا اين شعر جديد دنبال كردم مي بينم دنبال رسيدن به فرم هاي شعري نو با ابزارهاي كه در دست هست، داري.ابزار شاعر هم چيزي نيست جز تجربه هاي "درجهاني" اش.همان چيزي كه دوستان اسمش را نوستاژي گذاشته اند.

مثلن در شعر سارايوو، شعر ديالوگ دروني يك مهاجر را با « تو»يي نوستالژيك در بازه ي مكاني آسمان تهران تا فرودگاه مقصد ، روايت مي كند .زمان گزاره هاي ابتدايي شعر گذشته است و به نوعي ياد آوري گذشته و فلش بك مي ماند . سطر هاي نخستين ترديد شديد راوي را نشان مي دهند.
بر پله های هوا پیما نبودی

سراپایت اما بوسه بود
...
من

در ترس قدم می زدم بر آسمان تهران

و آفتاب بر فرودگاه وشیشه ها

گاهی بود گاهی نبود

آنجا کسانی شبیه تو گذشتند

که تو نبودند

سراسر اين سطرها از حسرت حضور چيزي سر شار است كه انگار راوي چشم انتظار ش بود تا كه او را از رفتن باز دارد و در اين جا نگهش دارد ؛ عشق ،آزادي ، عدالت ...

از سطر "آسمان تهران دور می شود "تا پايان شعر به زمان حال تبديل مي شود در طي مسير با استفاده از المانهاي بيروني در شعر ، ما شاهد تحول تدريجي احوالات دروني راوي هستيم .
از شعر سارايوو شاهديسير تحولي در شعرهايت از اتكا صرف به فرم روايي تا رسيدن به نقش آفريني زبان براي رسيدن به فرم در شعر وسوسه هستيم.رويكردي كه به زبان در اين شعر داشتي و مجال دادي تا ايفاگر نقشي در كليت شعرباشد ،نويد شعرهاي درخشان بعدي راهم مي دهد.
پايدار باشي مهرداد عزیز!

اسماعیل مهران فر

 سلام
ساختی جدید در توصیف پیرامونی که بیشتر جدی است تا جدید !!!
شما را چقدر می پسندم جناب عارفانی ؟

...............................
متنی که پیش روست می تواند حضور مولف را نخ نما کند . به چند دلیل :
1 - حضور نشانه هایی که در متن و هر چند خط در میان به اعلامیه ای از جانب مولف بسنده می کنند و تنها بسنده می کنند .
2 - شوق دیگر بوده گی در جای جای متن و در بستر روایی رخ نمون می شود که این تنوع صوت و لحن شاعر و یا همان راوی است که دوست دارد متن را در حاشیه دنبال کند و تنها دنبال کند .
3 - به ویژگی های فرمیک و ساختاری متن نوعی پایبندی به رویکردی نوستالوژیک آویزان است که تنها آویزان است .
4 - اینکه چندین صدا در شعر در می آیند و ساحت متنی را دچار چندگانگی می کنند . این چندگانگی معنایی تنها در صورتی به نگاه فرمالیستی مخاطب کمک می کند که اجرا در متن به زوایای اثر کشیده شود در صورتی که متن دور یک معنا می چرخد و ذهن مخاطب را آزرده از رسیدن به طبلی سترگ می کند که هی ضربه ها را پذیرا می شود و صدا همان است که پذیرفته و تغییری در بافت خود نداده است .
ببخش که راحتی ام را در نگاه اول به شعرتان انتقال دادم چرا که دیدم خانه ی خودمان است و هدف دور هم بودن .
در سیاهکل منتظرم ورق بزنی اسماعیل آبادم را .

 

گروس عبدالملکیان

من سرزمینم را دوست دارم مثل کیت کت

مهرداد عارفانی عزیز
می خوانمت

 

جلیل قیصری

سلام مهرداد عزیز ...

این شعر در ادمه ی شعر های دیگر شماست اما مستقل با ویژگی های سبکی و ایجاز خاص خودتان اما با توجه به گفته های دوستان به دو نکته که به نظرم رسید اشاره می کنم :
1-گمان می کنم هیچ شعری تمام و کمال جدا از نوستالژی نیست چرا که ما بر اساس تجربه هایمان شعر می گوییم و این تجربه ها بر اساس دیده ها و لحظه ها و مسائلی که بر ما می گذرند یا ما از آنها عبور می کنیم شکل می گیرند پس هر لحظه ی شعری بر اساس تجربه ی ما قبل خود آفریده می شود حتی اگر بخواهیم به قول ریکور با استعاره های شعری آینده را به اکنون بیاوریم مصالح کار از گذشته های دور و نزدیکند با دیدار آنی هم که که شعر خلق نمی شود مگر این که یافته های آن دیدار با تجربه های درونی ما که قبلن اتفاق افتاده اند و در ما رسوب کرده اند جرقه شوند و...2-شعر اگر بتواند اشتراک معنایی پیدا کند و هرکس صدایش را در آن بشنود این خود نوعی شعر چند صدایی است اگرچه دادن صداهاو نام های گونه گون به کاراکتر های شعری هم در صورتی چند صدایی می شود که به اشتراک معنایی بنشیند... باقی بقای وجودت .

مهدی حسین زاده

با سلام به مهرداد عزیز

پیش از هر چیز به تو خسته نباشی می گویم و بعد از دوست گرامی عارف رمضانی عزیز سوالاتی دارم که با ذکر مطالب ایشان از ایشان می پرسم:

((اين روزها كه ارتباط ادبي يبشتري با دوستان شهسواري دارم مي بينيم كه اغلب نگاه" در جهاني" ندارند بلكه نگاه" به جهاني" دارند و اين سوبژكتيويسم سب شده براي شعر همچنان دنبال كاركرديگردند و به شعر بيانگر يا وانمودگرا دلخوش كنند .در شعر ، شاعر ِجهان و جهان ِ شاعر از هم جدا نيستند.اگر هدف از شعر انكشاف جهان باشد ،ديگر چندان تفاوتي نمي كند چه موتيفي انتخاب شود.مهم اين است كه شاعر بتواند ديالكتيكي بين خود(مي توانيد بخوانيد نوستالژي هايش) و جهان برقرار كنند كه به خلق حقيقتي جديد به نام شعر نائل گردد نه آنكه صرفن نمودهاي جهان را بازنمايي كنند.خلق جهان جديد و خلق حقيقتي نو به چيزي نياز دارد به نام "فرم". شعرهايت را كه از سارايوو تا اين شعر جديد دنبال كردم مي بينم دنبال رسيدن به فرم هاي شعري نو با ابزارهاي كه در دست هست، داري.ابزار شاعر هم چيزي نيست جز تجربه هاي "درجهاني" اش.همان چيزي كه دوستان اسمش را نوستاژي گذاشته اند.))

از ایشان می پرسم که منظورشان دقیقآ از "در جهانی" و "به جهانی" چیست؟
و نیز اگر منظورشان ابژکتیویسم در برابر سوبژکتیویسم دارای الویتی است که احتمالآ
منظور نظرشان است و شعر این طرف را به آن نام می خوانند می خواهم با ذکر نمونه از هر دو منظورشان را دقیق تر بیان کنند ......
من فکر می کنم ذکر مطالبی که سویه های "حکمی" دارند نیازمند قبض و بسط بیشتری هستند تا ادله ها با ارجاعات و تعمیم های متناظری در ذهن خواننده نقش ببندد تا اینکه مبانی مطروحه حول طرح های کلی در باره ی متن ابراز نگردند .

امیدوارم این مباحث به همه ی ما یاری کند

منتظر پاسخ شان می مانم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 6 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

کات

  

    صدا

    دوربین

    حرکت

    شیمیایی

                   شیمیایی

    الو

                 الو        

     محاصره  شدیم           

    از تمام مهمات فقط  شیپور داریم

    چی کار کنیم .......      بزنیم ؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 10 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

چمدان

 

 

       باران هفته ی پیش 

       ژوئن را با عکس ها و پرچم ها  

       اسکلت ها و دندان ها

      و فرشتگان اخموش  

      تا ایستگاه بزرگ قطار بدرقه کرد  

      تهران       در چمدانی پر از شهید دستم

      و پاریس    فاحشه ای در خود فراری بود              

      حالا که توپخانه در چمدان شلوغ است  

      آزادی پاهای بلندش را جمع  

      و دست بر پستان های سرد وسفت میدان انقلاب می کشد

      شب است هنوز

      برف می بارد

      تابستان روی ریل

      و آفتابی  که با قطار  می رود

      در زمستان گم می شود.

         پاریس  ژوئن ۲۰۰۸ 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

اشتباه

 

جا بود این جا که آمدیم ؟

در جا بود

یا در سر جای خودش نبود از اوّل

حالا چه خوب دست کسی به ما نمی رسد

وگرنه این سیب شکلش همان است که بود

فقط طعم سیب نمی دهد لعنتی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

درخت و برف

 
برای دریافت فایل شنیداری شعر درخت و برف اینجا کلیک کنید

 

حالا که بی هم نشسته ايم

نوشتن بر بخار شيشه

چيزی از وقت را نشان می دهد                                                            

درخت و برف را

هم چنان که می روم .....چرخ در زنجير

نگاهم به روبروست

پشت سر جاده را بسته اند

بايد از راه های ديگری به خانه باز آيم

با شهرها يم که درد دل کردم

برايتان کمی مردم٫کمی صدا

                     و بسياری خبرهای تازه سوغات می آورم

دروازه را باز بگذاريد

کليد اتاق را کنار گلی که در ايوان

نگاه می کند و آه می کشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

سایه

 

هی می دود دنبالم

در برف هم سفید نمی شود لعنتی

می رود زیر ترن

آن طرف ـــ  تونل

می آید بیرون ـــ  سیاه تر انگار

انگشتش را نشانم می دهد بی ادب

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 1 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

صفر

 

برای دریافت فایل شنیداری شعرصفر اینجا کلیک کنید

 

صفر     سرعت شد

   و راهنمای چپ

 

   این خیابان چه می داند

   با رکیک ترین نام ها  

   دهانی بی دندان میدان گشوده است

 

    قرمز     چراغ  شد

   سرعت     هفت

   انار فروشان             

 

   سرعت بیست

   تهران       موهایش را می کند

   اکباتان    شلوارش را

 

    هزار و سیصد پا

    ابر می روم تا بال   بالا   بالاتر

 

    سرعت و چمدان روی ریل

    روی میز    کنار صندلی

    جایی که صبح 

    قهوه ننوشید و    دسته گلی که هرگز ....

  

    هزار چم روی پاهای برفی  بلند می شود

    بروکسل    خیابان هفده شهریور

    لندن        بیست و دوی بهمنی که  از کوه  کنده می شود

    سوئیس    روی آب یخ زده است

    و هایت پارک      هنوز همان میدان فردوسی ست

 

     سر  می خورم تا  خیس  

     لاهیجان می شوم در عطر چای

 

     این دریا  چه می داند

     که سی یعنی چه زیر صفر .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 2 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

خاطره ها

 

باز سازی شعر  به حذف و غیاب نشانه گذار

 

بر سنگفرش حیاط

باغچه و در

خطوط عابر پياده ٫ چراغ چشمک زن

 روی چهره ی ميدان     شناسنامه ی من

بر شيشه اتوبوس      نور منتشر بر راه

ايست !

بازرسی

آنان نمی يابند

هرگز

هيچگاه

آنچه حمل ميشود    در من

                                با من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 3 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

ترس

 

 از روی  ودکا       سر می خورد            می افتم

یادت هست

ترس تهران شده بود؟

روی کدام صندلی نشسته ام       نمی دانم

 خنده توی ابر       گریه توی ابر           بال بزرگ و سرد توی ابر 

یک فنجان قهوه روی گردنه ها 

وقتی که ماه   سینه خیز   می گذشت    توی ابر

 

...............................................................................................................................

 

 احسان رستمی

سلام ....خوندم شعرتون رو....
احساس میکنم این فضا ها رو نباید به راحتی تعطیل کرد ....باید ادامه داد .
...........از روی ودکا باید بیشتر سر خورد ............
................................
مثلا بعد از جمله آخر .......شعر تازه تو جریان خودش میفته ..تو جریان واقعیت ..تو جریان رویا ...مثلا میشه به هزار شکل ادامه داد.......و این ترس رو تامیم داد ..........//این گوزن باید پستانهای فلزی و دود زده ی تهران رو شاخ بزنه...و خنده کنه تویه ابر ........و یا شایدم لیس بزنه (شما آقای محترمی که گوزن میگذرید ........از سفت و فلزیه پستانهای دود زده ی تهران چه میدانید................./

علی ساروی

مهرداد عزیز ! خسته نباشی ! احساسات دوست داشتنی ات قابل تقدیر ند اما شعرهایت کمی سیاسی اند . برایم شعرهایت را بفرست !... و خوشحال میشوم نظراتت را راجع به شعرهایم داشته باشم . با ارزوی دیدار !

 

مهرداد فلاح

ترس تهران شده بود...حال کردم مهرداد جان!
.......................................................
بیایید یکی از خواندیدنی ها (مثلن "دیوانگی ِ من بافته ی زنجیری") را واکاویم و به شکل یک شعر سطری و معمول باز خوانی کنیم و ببینم به کجا ها می رسیم . می خواهم در تبیین ِ چرایی ِ رسیدن به خواندیدنی ، راهی نشان تان دهم که مرا با خودش برد و از شعر سطری رایج رهایم کرد...
..
..
..
دانای جوانی نوای خوشش را سوختبار ِ آسمان ِ خواب های سوزنی که بنفش(زنی که بنفش)

 

ابوالفضل حسنی

راوی مو جود در این کار کاملن ترس خورده است اما چون پتانسیل مولف بیشتر صرف ادید و رسیدن به یک دستگاه مو جز در این کار شده است لذا فرم و تخیلی که گمان می رفت ناگهان متن را غافلگیر کند به هرز رفته است و این ترس به شکل بهنیه و القایی به سمت مخا طب حرکت نکرده و ابترو دم بریده باقی مانده است با توجه به این برداشت صورتی را به مهرداد عزیز پیشنهاد می کنم تا چه به گمان ایدو چه در نظر افتد:

روی کدام صندلی نشسته ام نمی دانم

خنده توی ابر گریه توی ابر بال بزرگ و سرد توی ابر

یک فنجان قهوه توی ابر

وقتی که ماه سینه خیز توی ابر

پستان های دود زده سفت و فلزی میدان توپخانه توی ابر

آن بالا پرنده می گذرم توی ابر

آن پایین گوزن می روید توی ابر

 حامد سرمدی

راوی ترس!!!!!!!!!!!!!!!! نه آقای حسنی ....شاعر دستگاه دو موجی نیست که به سخنان منبر آقای حسنی به عرایض رادیو جمهوری اسلامی و بی بی سی توجه
مبذول نقطه
فر م و تخیل غافلگیری متن از گمان ها ی شماست .کسی به هرز که تحت شانتاژ دیگران مدتی در شعر کاسب گری نقطه
باقی این دم بریده را از شعر ها ی آقا ی حسنی در بیاورید که یاد زنده ی نصری به خیر که آگر بود که هست و میگفت رفیق حسنی دیگر از کجای شعرم می خواهی به سرقت ببری در روز روشن.
مهرداد خان وبلاگ را به نام استاد حسنی ادیتور کرامی تبدیل بفرما.
ما را هم به نام کوچک خود آقای حسنی دعا بفرما .که به پیشنهاد دوستی که هر سه در یک شهر زندگی میکنیم ما را هم توی این ابر ببر .به محض راه اندازی کامل وبلاگم از درس های شما استفاده خواهد شد آمین.

شکوه

 
شعرتان من را یاد قسمتی از شعر خودم می اندازد ولی البته از نگاهی دیگر:

قسمتی از شعر کودکی از مسیح .

همیشه مرا در شیشه های ودکا نگاه می داری!...

فضای شعرتان کاملا قابل حس و لمس کردن است ...بعد از سالها شعر کوتاهی

دیدم که کوتاه و کامل است ...انگار توی همون گردنه ها ایستادم

به غبار سیاه

تهران نگاه می کنم و به گوزن.

شاید قبل از این که قهوه ام سرد بشود...قبل از این که کسی ببینتم ...قبل از آمدن

گوزن بروم... .

دلم برای تهران و گردنه ها تنگ شده !....

ممنون.

 

کوروش همه خانی

مهرداد بزرگوارم شاعر فروتن.تازگی ها خبرهایی به من می رسد غمگین می شوم .چه می گو یی ؟ مثل گذشته در سکوت ادامه بدهیم دور وبلاگ را قلم بکشیم .یا به آن عاشقان شعر که حق آنها را چند نفر غصب کرده اند بپیوندیم .ها .مگر شعر مسابقه ی دو یا وزنه بر دار ی ست که باید دست کسی را بالا ببرند .شعر فقط از جان ها ی عاشق بر می آید و تا کسی عاشق نباشه شعرش برای لای جرز دیوار خوبه .این شعر ها که به خورد جامعه می دن مگر چند نفر طرف دار داره ؟ این باند بازی ها چیه ! من نمی فهمم .
تو دست غم به دل شیشه گو نه ام مگذار که این حباب شکسته حکایتی دارد
توی این مدت کم با چه انسان ها ی شریفی آشنا شدم .که اهل جارو جنجال مثل خودت نیستند. وچه شاعران کم سنی اما شاعر !! و بی ادعا مثل خودت.خواهشن بیایید کمی صمیمانه به کلمه عشق بورزیم .کجا را می خواهیم فتح کنیم .برای چه شعر می گویم .برای کی شعر می شویم ! تا جان شاعر آتش نشود چگونه میتوان از حرارت اش بی نصیب نشد .این غیبت ها این حسادت ها این منم منم ها یعنی چه ؟من نمی دانم

تازگی ها وبلاگ آقای بهمن ارجمند را دیدم دست ش را می بوسم شعر حافظ موسوی را به نقد و نظر گذاشته نه شعر خودشو !! ما همه از یک خانواده یم .از جنس کلمه .این بحث ها چه مشگلی را از دوش هم وطنان بر می دارد..شعر آگر درونت را به آتش نکشیده باشد چطور می تواند در دیگری تاثیر بگذارد.به جان کلمه همین امروز در 4 دقیقه شعر ی نوشتم که بعضی می پسندند شاید .مگر کاری دارد این شعر ها .مگر ما اهل مطرح کردن خودما نیم اگر اینطور بود خوب گفته ها ی استاد بی بدیلم زنده یاد بیژن نجدی را مکتوب می کردم که همیشه می گفت 2 نفر در شمال ایران شاعرند تیرداد نصری که یک قشون را همیشه راهنما بود و مهرداد عارفانی.و با شما 4 نفر دیگه اضافه شده اند که در اولین فرصت برای یک مصاحبه اعلام می کنم. .14 سال پیش حضرت شاملو شعری به حقیر تقدیم کرده خجالتی می کشم چاپ اش کنم .39 نقد کتبی روی کار هام شده تا حالا نتوانستم سایتم را با این استادان بزرگ !!!بزرگ نمایی کنم

مرغ دل تو اگر عاشق این آتش است جز سخن عاشقی نکته ی دیگر مپرس
کمی دوستان انصاف داشته باشند .ما آمده ایم و بوده ایم اگر چه نوشته بودم سراغ مرا از سکوت بگیرید .حالا که سراغم را گرفته اید این غیبت ها و پشت سر حرف زدن ها چیست ؟بیایم صمیمانه دست در دست هم بدهیم .اول بحران دوستی را درست کنیم و بعد بحران شعر را.عجب !! ما را به کجا دارند می کشند .فکر کردم غربت را بی خیال شوم بروم ایران که می روم آنجا باند بازی نیست آنجا مهر ورزی بر سر شعره .باور میکنی یا نه ! زخمی از من به حرفم آورد .با پوزش

و اما در مورد شعرت .اشکال شما این است که همیشه اهمیت به چاپ کتابی نداده ای .مثل بعضی از شاعران .و این جای تاسف ندارد چرا که در شعر امروز ایران پیشرو هستی و کتمان نمی توان کرد.
این شعر جدید شما ! حاکی از زبانی مقتدر و فرمی زیبا در محتوایی که بارها می شود در آن غور کرد.شاعری که می خواهد با مردم و برای آنها و در میان آنها باشد .اما مبارزه ی انسانی اش او را از وطن به ناچار باید دور کند که سر گذشت دیگر یاران اش نصیب اش نشود .آن روزی که هیچ کس از یاد نمی برد که تهران ترس شده بود . و شاعر به نظرم از فضای هواپیما حرف می زند که همه چیز به رنگ ابر در آمده حتا اشگ اش و دوری از عزیزانش.اصلن شاعر نمی داند سر گذشت اش به کجا ختم می شود. خنده و اشگ بال هواپیما را توی ابر می برد و اندوهی که تمام بدنم را لرزاند وقتی که ماه آرام می خزد در ابرها و شاعر وطن اش را که عاشق آن بود به اجبار ترک می کند.. آفر ین به روح بزرگ ات . با تو می مانم .با شعر و کلمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 5 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

بروکسل

 

 

بن سواق آقای ابر

که از لندن هن هن کنان می آیی

و باسن بر بناهای شهرمی مالی

رودر روی خیابان لئون تئودور:

شیطان بازار      پلاس کاردینال      راسته ی ماهی فروشان

پلیس شب ستارگانی مشکوک بر شانه دارد

پیاده رو جنگلی سنگی

صدای پرنده از دهان شکارچی می آید

امی همسایه کیجای بیا بشیم خانه 

شهسواره قدم بزی بیا بشیم خانه  

  


 

 

 ابوالفضل حسنی : 

کار گرم و سر شاری است این متن  (مهرداد عارفانی بالاخره کار خودش را کرد).......
ما اینجا با راوی دو وطنی طرفیم، که با در هم شدگی صورتهای بروکسلی و ایرانی - شمالی یا بهتر بگویم ایرانی - شهسواری القا می شود و سرانجام با برایندی بومی - گیلکی به اتمام می رسد پایان بندی کاملن زیر پوستی و زیرکانه است چرا که نه دیگر بروکسلی است نه شهسواری ، این خانه کاملن نا خوداگاهیست سرشتی و غریزیست ، در نا خودگاه قومی - جمعی راوی جای دارد نه شهسواریست که ستارگان مشکوک دارد نه بروکسلی که جنگلی سنگی، خودِ خودش است : فقط خانه است، خانه دارد!   

حامد رحمتی :

استفاده از لهجه ی محلی بسیار مبارک است اما نمی توانم این تمهیدات ریز و درشت را با یکدیگر انطباق دهم به اقتضای همین مسئله نشانه ها در روند شعر به کدهایی تبدیل شده اند که مولف را در اجرای شعر دچار بحران کرده است.    

مینو نصرت :

همیشه اینجور است ، اینجایم و وقتی در پیاده روهایش راه می روم سمت چپم گندم زار ان کودکی ام یال به دستان باد سپرده اند و سمت راستم ردیف درختان نارنج و اکالیپتوس و طعم تازه شالیزاران ...این حادثه ی توام با نوستالژی ، همیشه و هم شانه با من و ما راه می رود و بوی راسته ی ماهی فروشان و زخم دهان ماهی آزاد و لبخند صیاد و هیاهوی از خاطر نرفتنی کوچه های بی خیالی و اشتیاق مثل داغ عمیقی خورده بر پیشانی و هر کجا که برویم ، رهایمان نمی کند ...حالا در این شعر مهرداد رگ و ریشه ی خودش را می تاباند و از میان ویترین ها و خیابانهائی که هیچ به موطن نخستین نمی ماند خود را می کشد و یقینا شاخ و برگی خواهد داد و میوه هائی که نخستین طعم شیرینشان پر پر پرتقال ها و تلخ نارنج و عود سوخته ی در شکاف سپید برنجزاران شهسوار است و مزه ی بن سواق در بلژیک ...

نسرین مکارمی :

همیشه بهترین ها در معرض تند ترین انتقاد ها هستند شاید خاصیت دنیا این است که هر چه بیشتر میکوبدت تا بیشتر ورز بیایی ...نان خوشمزه تری میشوی...
شعر در نگاه اول موجز و گیرا بود .علت؟ نا خود اگاه یادم می افتد به شعر معروف شهیار قنبری که پر از کلمات دلنشین فرانسوی است همین طوری به خودی خود گوش را مینوازد
قیاس مع الفارغ است ولی نکته مورد بحث این جاست استفاده از گوش نوازی یا خوش چرخش بودن عبارات وام گرفته از زبانی بیگانه (در دهان من مخاطب نوعی)  برای تزیین نوشته.این یک کلک قدیمی نیست؟ ولی در عوض پایان بندی در زبان گیلکی بی اندازاه به جا و مثل چای تازه دم دلچسب مینماید. باز برمی گردم به جمله ی بالا اصلا همه ی آن تاکید ها برای جا افتادن این دو جمله ی اخری نبود؟اگر هم کلک بود خوب گرفت و انداختمان به چاه.افتادیم همان جایی که شاعر میخواست.

از خواندن نوشته های زیبایتان بی نصیب نگذارید
 

مهدی حسین زاده :

سلام مهرداد جان

دلم برای خودت و شعرهایت تنگ شده بود

بروکسل کار صمیمی و قابل حس از آن نوع که همذات پنداری خواننده را بر می انگیزاند است جایی که راوی تنها با ابر از تنهاییش می گوید و بس:

بن سواق آقای ابر/که از لندن هن هن کنان می آیی

اما ابر هم همان ابر ی که شاید زمانی می توانست با او درد دل کند نیست
زمانی دورتر که شکل رویاهایش بود حالا بی تفاوت می گذرد و (باسن بر
بناهای شهر می مالد) شهری که قرار بود مامنی باشد و سر پناهی سردو سنگی است و شب مانند ستاره های ترسناک بردوش پلیس وحشت را حمل می کند در خود
تا عطر پرندگان مهاجر در دهان شکارچیان ....... از یک شکارچی به شکارچی دیگر
عطر مرگ بگیرد ....ترانه ایی که کوچه پسکوچه های وطن را فریاد می زند با دردی که در سینه دارد:

امی همسایه کیجای بیا بشیم خانه

شهسواره قدم بزی بیا بشیم خانه

.......و شهسوار نام قدیمی تو و رفیقان پرکشیده در مه صبحگاهی لندن .....

 

فرهاد :

سلام
چیدن نماهای اینچنینی در کنار هم که از دیدگاه جغرافیایی کاملاَ دور هستند به خودی خود فضایی تازه و قابی نو را رودرروی مخاطب می گشاید که متن را از تک بعدی به کلی نجات می دهد و این کار را دائماَ در حال انقباض و انبساط به مخاطب نشان می دهد و در انتها پرت شدن از یک زیان به لهجه ای خاص کار را جذابتر کرده است

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

سیب

 

دوستان آینده را نمی شنوند

بر این باورند

که شیرین و ترش باید زیست

 

یک گاری شکسته و چراغ زنبوری

ترک می کنند میدانچه جمعه را

 

یک دیس گلدار و چندین زیر دستی

سال تحویل می شود و

چاقویی آینده را پوست می کند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 5 AM  توسط مهرداد عارفانی  | 

سارایوو

 
سارایوو
 
 

بر پله های هواپیما نبودی

سراپایت اّمّا بوسه بود 

من

در ترس قدم می زدم بر آسمان تهران

و آفتاب بر فرودگاه و شیشه ها

 گاهی بود     گاهی نبود

آنجا کسانی شبیه تو گذشتند 

که تو نبودی

آسمان تهران دور می شود

با نئون ها و دودها و خانه های درهمش

سپیدی ابرها چهل درجه زیر صفر

حالا کسی شبیه تو در ابرها قدم می زند

می خواهم بپرم بیرون

درآغوشش بگیرم

ابرها در هم می شوند و

شبیه تو گاهی هست   گاهی نیست

در هم می شوند و باز گشوده می شوند

دستانم را روی لب ها گرفته ام که تو را ببوسم

سرخی آفتاب بر استانبول

اکتبر را جای تقویم من نشانده است

ساعت ها به هم می ریزند

زبان ها به هم می ریزند

لباس ها به هم می ریزند

موهای طلایی

اندام های برهنه

توریست ها

چمدان های تو را در خیال جابجا می کنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1 PM  توسط مهرداد عارفانی  | 

آپارتمان

 

برای دریافت فایل صوتی شعر آپارتمان اینجا کلیک کنید

 

بدون پله آسانسور قد کشيده است

برف ميبارد

برف

بر کتاب های من

      اخبار تلويزيون

      بر سيگار و بر روزنامه

از ايران که آمدم مسجدی از ترانه را رقصيدم

در  شهری که برف است و کوچه ای نه

برف است و خيابانی نه

عا بری نميگذرد..و مدرسه ها تعطيل است

برهنه قدم ميزنم

برهنه همچون کعبه

پيش از آن که خدايان بر او نازل شوند

برهنه همچون تيرهای برق

بر خيال و پنجره می نويسم:

                                 آفتاب

خزر را توی ليوان آب و

                    کندوان را روی تا قچه گذاشتم

تهران را تا کردم

با پنجره هايش که روشن بود

و ترا فيک پيپش را دود ميکرد

بدون پله ٫آسانسور ٫قد کشيده است

با طناب به آسمان بسته شده

مرتب کج وراست می شود

نمی توانی ليوانی آب را روی ميز بگذاری

يا فنجانی چای را را حت بنو شی

زير زمين

سمساری خا طره هاست

تهران

خاک خورده٫کهنه٫دست می سايد و لب می گزد

جواديه روی پل قدم می زند

اوين

با شهيدانش کنار جاده ايستاده  است

در سپيده ای که جرقه ها به دندانش گرفته اند

اتو بوسها سوارش نمی کنند

آزادی يک نفر!

اوين  به اطراف می نگرد

با نيشخند پنجره هايش

هم چون فا حشه٫فراری در اطراف شهر

اها نت شده

آزادی يک نفر!

خزر ليوان آب را با ماهيانش به بازی نمی گيرد

چراغ بندر هايش در زير زمين

پر مخاطره به پله های خنده می نگرد

تاريک

تاريک وژرف  هم چون اعماق

بدون پله٫ آسانسور

تا آسمان قد کشيده است

و در ادامه خود

خدا را به بازی می گيرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1 PM  توسط مهرداد عارفانی  |